ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

هدایا...

1390/4/15 21:28
نویسنده : ندا
216 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر مامان

امروز روز خوبی برات بودا!!! آخه کلی هدیه گیرت اومد. مادرجون و عمه ها و زن عمو و عمه ی خودم اومدن و کلی برات هدیه آوردن... حالا فعلا جابجاشون نکردم که بابایی هم بیاد ببینه. راستی یه خبر خیلی خوب دیروز شنیدم... همسایه پایینمون که خیلی توی دوران بارداری به مامانت کمک کرده، یه نی نیه کوچولو توی دلش داره... اینقدر ذوق کردم. میشه همبازیه گل پسرم. خب مامان بره واسه اومدن بابا یه شامی درست کنه که بابا چند وقته طفلی از غذا هم افتاده... هم خودتو هم باباتو خیلی زیاد دوست دارم...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (9)

مامان تربچه
15 تیر 90 21:50
خوش به حالت ابوالفضل
ندا جون
از طرف من هم به همسایتون تبریک بگو
التماس دعا


سلام، ایشاالله روز خودت گلم
نازنین نرگس نفس مامان
16 تیر 90 3:23
سلام تو این مدت که من نبودم چقدر اتفاق افتاده از چیدن سیسمونی تا جشن و حالا هم نی نی دار شدن همسایه از قول ما هم تبریک ولی کاش خبر عروسی دایی رو هم میشنیدیم


سلام، خیلی ممنون، خدا از دهنت بشنوه و دایی هم این روزها به سلامتی داماد شه
نازنین نرگس نفس مامان
16 تیر 90 3:23
هدیه هات مبارکه
غزلک*مامان فسقلی*
16 تیر 90 9:01
سلام عزیزم... مبارک باشه هدیه ها....مواظب خودت و ابوالفضل کوچولوی ما باش ندا جون


سلاممممممممممم، مرسی ، چشم
مامان ماهان
16 تیر 90 11:37
وای خوش به حالت ابوالفضل جونم
مبارکت باشه


مرسی مامان ماهانی
مریم خاله ، خاله مریم ، خاله مریــــــــــــــم
16 تیر 90 12:18
سلام ندا جون خودم
خوبی فدات شم ؟
انشالله که همیشه ی خدا خوب و خوش و سرحال و شاد باشی
به ابوالفضل جون هم کلی تبریک میگم هم به خاطره این همه هدایا که براش اوردن هم به خاطر اینکه مامان خوب و باذوفی مثل تو داره...
اما حیف که دیروز من نتونستم بیام چون کلی درس داشتم و امروز هم اخرین روز امتحاناتمه
خلاصه مرافب خودتون باشین
خدا یار و نگهدار همه ی مامان ها باش


خاله مریم خیلی جات خالی بود
مریم خالش
16 تیر 90 12:20
آفتاب مهربانی سایه تو بر سر من ای که در پای تو پیچید ساقه ی نیلوفر من با تو تنها با تو هستم ای بهار خستگی ها در هوایت دل گسستم از همه دل بستگی ها بی تو چون برگ از شاخه افتادم زرد و سرگردان در کف بادم گرچه بی برگم گرچه بی بارم در هوای تو بی قرارم برگ پاییزم بی تو میریزم نو بهارم کن نو بهارم
خاله منـــــــــــــــــــــــا
16 تیر 90 18:06
قربون خواهرزاده ی گلم برم من داره کاری می کنه که کم کم باورم بشه دارم خاله می شم
وای خدایا ایشاالله روزی برسه تک تک این لباس های قشنگش رو تنش کنیم و بغلش کنیم واااااااااااااااااای چه کیفی داره
اما خوش به حالت ها ابوالفضل جون هنوز نیومده صاحب کلی وسایل خوشگل شدی که دوست دارن مال صاحبشون باشن
منم که دیروز موقع تعویض پوشک دختر عمه مهنا به کارهای عمه زهرات دقت کردم تا یاد بگیرم در مواقع ضروریت...
قدر دل مامان ندا رو بدون چون داره به روزهای پایانی نزدیک تر میشه، مطمئنم که کم کم داری تو دل مامانی بی قراری می کنی آخه ناسلامتی داری برای خودت مردی میشی و خودت خبر نداری نانازی


خاله دوست دارم
مامان سید ابوالفضل
16 تیر 90 22:03
هدیه هات مبااااااااااااااارک عزیزم


ممنونم